تبليغاتX
انار ، اما خون......

انار ، اما خون......



http://www.upsara.com/images/vauba0lwit9ya0sldqd6.jpg

معرفی اثر

.قابل توجه مخاطبان حوزه ی نقد ادبی و روایت شناسی:

کتاب « قصه گوی بلخ»  اثری متعلق به (دکتر بهروز مهدی زاده)که  در حوزه ی شکل شناسی داستان های مثنوی و محوریت روایت شناسی است،  از سوی «نشر مرکز» منتشر  و روانه ی بازار توزیع شده است؛ توضیح این که طیف خوانندگان این اثر، دانشگاهیان، علاقمندان نظریه های ادبی، منتقدان آثار داستانی کلاسیک و عموم مشتاقان زبان و ادبیات فارسی است.



+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 14:30 توسط مرتضا خدایگان |


*

*

*

تو مرده‌ای

و من هنوز

نگران چین پیشانی‌ات هستم. (بروسان)

*

*

*

*

*

*

خبر جانکاه بود و تلخ...


و شعر را در ماتمی بزرگ فرو برد


«درختی که احساس می کرد در مسیر کارخانه ی


چوب بری قرار گرفته است»


به پهلو افتاد


«مرگ چگونه می تواند، تنها گودالی از او را پر کند»


غلامرضا بروسان هم رفت


همسرش الهام اسلامی هم رفت


دخترش لیلا هم رفت


مجتبای خردسال ماند و یک عالمه


"یک دقیقه سکوت"


و خبری تلخ


از یک سانحه ی کوچک رانندگی


به همین راحتی


*

*

*

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390 20:55 توسط مرتضا خدایگان |



يك غزل و چهار رباعي براي عزيزان دلم

 

بـا يـك سـرِ زيادي ، يــك دستْ پاي خسته

امـشــب قــرار دارم بــا مـرتضـــاي خستــه

 

امشـب قــرار دارم بـا يـك سـوال كـج خلـق

با يـك علامـت گنـگ ، يـك انحنــاي خستــه

 

مـــن يـــك خـدايگـانـم با يـك يـگان مغمـوم

مــن يــك خدايـگـانـم با يك خــداي خستــه

 

بـاران نــرده نــــرده ، بـي چتــر بـي پــرنده

مردي مـرور مي شـد در كوچه هاي خسته

 

مـردي مچـاله چـاله ، بيچـاره چـــاره چـــاره

كـوه است و انعكـاس صـدها صداي خستـه

 

چنگي به دل نمي زد خــاك سيــاه شهــرم

رفـتــم بــه ســـر بــريــزم هيماليـاي خسته*

 

پ.ن:

خاك شهر چنگي به دل نمي زند

بگذار زاگرس را بر سر بريزم

(ياريبخش حاتمي)

 

قصد نداشتم تا چاپ مجموعه ، ديگه توي وبم رباعي بذارم. از دست دوستان سارق كه براي داشتن ادبيت ، بي ادبانه دست به دزديِ عرق ريزان روح ديگران مي زنن. اما راستش خودم دلم به حال خودم و وبم و رباعيام سوخت و تو اين پست از خير چارتاشون گذشتم. لااقل حسنش اينه دوستان مي بينن و حتمن حتمن نظر مي دن دربارشون. ولي انصافن بحث شعراي خودم نيست ، نكنيد آقايون و خانمايي كه دل شاعرا رو خون كرديد با اين كاراتون. تاوانشو پس ميدينا. از ما نوشتن بود...


1

مـــاتــم زده ســالِ نـــو نــــدارد دل مـــن

مــردن كه عقــب جلـــو نـــدارد دل مـــن

گـفـتـــي قــدمـي بــه زيــر بـاران بـزنـيم

ايــن شــهـــر پــيــاده رو نـــدارد دل مــن

2

از آن سـرِ دور مــحشـــري در راه اســت

مخلـوطِ نمـــك-نـيـشكـــري در راه اسـت

ايـن گــونه كـه تـو به رقـص برخاسته اي

"سـونـامــي" سخت ديگري در راه است

3

از آتــش عشــق ، سوخـتـــن را بلــدي

از ايـــن هـمــه فعـل ، جـا زدن را بلـدي

ايــن عشــق كـــرامـــات زيــــادي دارد

امــــا تـــو فــقــط نــيــامــدن را بـلـدي

4

اين جـاده ي دور آخــرش نـا پيـــداست

تنـــهـايــي وحشـت آورش نـاپيــداست

بـــر چـار ستـــون و چــار ديـــوار دلــم

زخمي زده اي كه آن سرش ناپيداست


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 21:11 توسط مرتضا خدایگان |



سلام به همه

قصد دارم اين پست رو با چند تك بيت از شاعران پيشتر از

امروزها در ركاب عزيزان باشم...



زلفين سياه تو به دلداري عشاق

دادند قراري و ببردند قرارم

*

ناصحم گفت كه جز غم چه هنر دارد عشق

برو اي خآجه ي عاقل، هنري بهتر ازين ؟

**

از بهر خدا زلف مپيراي كه ما را

شب نيست كه صد عربده با باد صبا نيست

***

يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب

بود آيا كه فلك زين دو سه كاري بكند؟

****

ما را به منع عقل مترسان و مي بيار

كان شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست

( حافظ )

قدح چون دور من باشد به هشياران مجلس ده
مرا بگذار تا حيران بمانم چشم بر ساقي ...
(سعدي)

زاهدم برد به مسجد كه مرا توبه دهد
توبه كردم كه ندانسته به جايي نروم
(شمس لنگرودي)

از بيم ملامت رهم از ميكده بسته ست
اي كاش كه از خانه به ميخانه دري بود
(
يغما جندقي)

نه من از پرده ي تقوا به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
( حافظا )

به يكي جان نتوان كرد دعا
كز لب لعل تو يك بوس به چند
(رودكي)

اي مصور ! صورت يار مرا بي ناز كش
چون به نازش مي رسي بگذار من خود مي كشم
(فك كنم از صائب باشه. اگه نيست بهم بگيد)

هر متاعي كز نگاهش مي خرم در روز وصل
مي نشينم گوشه اي وز خود مكرر مي خرم
(عرفي)

گفتم چگونه مي كشي و زنده مي كني؟
از يك نگاه كشت و نگاه دگر نكرد
(دهلوي)

ترك افيوني شبيه تو اگر چه مشكل است
روي دوش مردمي يك روز تركت مي كنم
(كاظم بهمني )

بندي ز زلف كم كن و زنجير ما بساز
قندي ز لب بدزد و به ما خون بها فرست
(خاقاني)

خاقانيي كه بسته ي بادام چشم توست
چون پسته بين گشاده دهان برابرت
(خيلي باهوشي)

گر نمك باعث شوري ست خدايا ز چه رو
يار من اين همه دارد نمك و شيرين است؟
(از يه شاعر با نمك)

اول از پنجره ي خانه برون آر سري
آن قَدَر تاب ندارم كه تو در باز كني
(اين يكي رو ديگه شما بگيد)
در پست هاي بعدي منتظر تك بيت ها و كوتاه سروده ها و بندهاي كوتاه سپيد سرايان باشيد .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 0:51 توسط مرتضا خدایگان |


 

با درود بی نهایت و آرزوی لحظه های به درد و دلهره برای همه ی عزیزان و دوستان خوبم. من بعد از بسیاری روز کسل کننده و تکراری و البته با امید دوباره دیدن(مجازی) دوستان برگشتم. از همه ی دوستانِ دست های دلم پوزش خآهی می کنم و بعد از نصب این دو پست به تک تک دوستانم سر خآهم زد.

 این دو پست آخر، عینن ، از وبلاگ دوست خوب و شاعرم –میثم قلیان- برداشته شده و درج می شود. ضرورت هر دو مطلب بسیار بیشتر از حرف های من است.

 

فراخوان

 

 

 

(تمدید مهلت ارسال آثار)

 

 

انجمن ادبی فردوسی الیگودرز با همکاری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی الیگودرز و حمایت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان برگزار می کند :

 

« دومین جشنواره منطقه یی شعر طنز»

 

(لــبــخــنــده)

 

دبیرخانه جشنواره از شعرای طنزپرداز استانهای: « ایلام ، اصفهان ، مرکزی ، خوزستان ، کهکیلویه و بویراحمد ، چهارمحال و بختیاری ، کرمانشاه ، همدان و لرستان » دعوت به شرکت و همکاری می نماید .

 

شرایط شرکت:

 

     1- حداقل سن شرکت کنندگان  15 سال تمام تعیین شده است. 2- قالب ، زبان و لهجه اشعار به فراخور منطقه آزاد است. 3- اشعار می بایست صرفاً در موضوع فرهنگ عمومی سروده باشند؛ بدیهی است اشعاری که موجب هتک حرمت به قوم ، طایفه ، گروه ، فرقه یا شخصی بوده و در موضوعاتی چون مذهب ، ملیت ، سیاست ورود پیدا کرده باشند از چرخه داوری و شرکت در جشنواره حذف خواهند شد. 4- اشعار با فونت  zar 14   و  در  یک طرف برگ a4 نوشته شده باشند. 5- ارسال یک قطعه عکس «جهت اسکن در تقدیرنامه» ، قید مشخصات شناسنامه ای ، تلفن تماس و آدرس پستی شاعر ضروری می باشد.

 

آخرین مهلت ارسال آثار به دبیرخانه جشنواره: 

 

سی ام مرداد ماه ۹۰

 

 

جوایز:

 

دبیرخانه جشنواره به انتخاب هیأت محترم داوران به 15 نفر افراد برگزیده جشنواره مبلغ 200 هزارتومان جایزه نقدی به همراه لوح تقدیر اهدا خواهد نمود.         

                          زمان برگزاری: شهریور ۹۰

 

                             مکان برگزاری: مجتمع فرهنگی هنری سیمرغ

 

آدرس دبیرخانه:

 

لرستان/ شهرستان الیگودرز/ اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی/صندوق پستی 124 / دبیرخانه جشنواره.

 

نمابر: 2220960- 0664   ــ  تلفن های تماس:   2229197 - 2220961- 0664

 

وبلاگ انجمن ادبی: www.eyham.blogfa.com  /  ایمیل: Eyham62@yahoo.com  

 

دبیرخانه دومین جشنواره منطقه ای شعر طنز

 

جایزه ی شعر خورشید!

  

    هنوز کمتر از چهار سال از برگزیده شدن مجموعه ی شعر «می خواهم بچه هایم را قورت بدهم» اثر رویا زرین، شاعر موفق الیگودرزی، به عنوان برنده ی اولین جایزه ی شعر زنان (خورشید) نگذشته بود که خروج مجموعه شعر(!) «مشق آب ها را می نویسم»  اثر خانم نسیم جعفری (هم تبار(!) حسین منزوی)از کانال پراعتبار (!) نشر «آهنگ دیگر» ،  یکبار دیگر پرده از زخم های چرکین و البته سربسته ی شعر امروز برداشت تا این مجموعه ی شعر به همراه ناشر و مدافعانش جامه های رنگینی باشند بر تن چرک آلود سرقت ادبی آن هم در وانفسای دنیای اینترنت و روزنامه و ... که در کمتر از چند ثانیه ریزترین اطلاعات را از سراسر دنیا مخابره می کنند. جای بسی تاسف است که نشر آهنگ دیگر با همه ی اعتباراتش تن به چنین اهانتی به شعر امروز داده و تاسف بیشتر و عمیق تر اینکه این مجموعه ی جدید ،  به همت و توان و سلیقه ی بی نظیر داوران اندیشمند «شعر زنان» - همان داورانی که اثر رویا زرین را به عنوان اولین برگزیده ی شعر زنان انتخاب کردند- به عنوان برنده ی امسال شعر زنان انتخاب شد. جای تبریک ( شما بخوانید تاسف) دارد به اینهمه سواد و سلیقه.

   دوست عزیزی می گفت : شاعری رو دیده که دیوان حافظ را با نهایت خلوص و هزار امید و آرزو به نام خودش کرده و فقط مختصرا «قاسما»ی ناقابلی رو به جای «حافظا» گذاشته و قراره اثر ارزشمندش رو برای کسب عنوان به دبیرخونه ی شعر زنان بفرسته به امیدی که برنده بشه. گفتم : دوست عزیز! این جایزه برای زنهاست. گفت: چه فرقی می کنه؟ داورا که قرار نیست متوجه بشن. (یا لااقل قراره خودشون رو به کوچه ی علی چپ که سهله علی چپول بزنن.) پس اشکالی نداره. گفتم: عزیزم! دوست شما که زحمت این بازنویسی رو کشیده،  بگو لااقل بذاره «نصرتا». گفت : چرا نصرت؟ گفتم: آخه نصرت از اسمهای دو وجهیه. هم اسم زنه هم اسم مرد. امروز جایزه ی خورشید رو می بره فردا جایزه ی ماه! هیچکس هم نمیگه خرت به چند!

   بگذریم. البته با دلی خون آلود از سرقتی آشکار. شما رو به خوندن متن زیر که توسط یکی از هنرمندان توانای شهرستان الیگودرز نوشته شده جلب می کنم.فقط خواهشا با ارسال پیام و کامنت در اعلام نفرت از این جریان آلوده ُ با ما همکاری کنید. سپاس.

 

چه فرقی می کند . . . ؟

       چرا فکر می کنی خل شده ام ؟  « آیا دوباره به رفتار چشمهایم اعتماد نداری؟ » حالا که اینجوریست تو « از باغچه های جنوبی ام که بوی درختان وحی می دهد بیا » تا  « من از پنجره های خاموش که بوی وحی می دهند بیایم » چه تفاوت دارد ؟ به هردوی ما وحی شده است! خدا که حسود نیست! « بیدار شو عزیزم ، من می ترسم، از حنجره های تاریک خلقت، ». آنقدر می ترسم که « می خواهم از ترس بچه هایم را قورت بدهم » با توام «بئاتریس»!  « زیبایی من روز به روز دو چندان می شود ، اگر می توانی کاری کن بهار من برگردد »! توکه مرا دوست داشتی ! چکار به دیگران داری ؟ اصلاً  بگذار هر کس شعر خودش را ، حرف خودش را بگوید ، نان خودش را بخورد. به ما چه که دوستان خوب قضاوت نمی کنند ، یا بلد نیستند قضاوت کنند؟! بگذار هر چه می خواهند یک جایزه را ببین دو نفر یا چند نفر تقسیم کنند. این دلیل نمی شود تو خواب باشی. بیدار شو بئاتریس! اصلاً  « تو خوب داوری کن ، بگذار به آبها ایمان بیاوریم ». تو که قبلا شنیده بودی که قرار است وقتی « زمین را که قسمت می کنم ماجراها را به تو بدهم »؟ نشنیده بودی؟  پس چرا خُلق خودمان را تنگ میکنی؟ به نظر تو بهتر نیست آب را گل نکنیم برای یک ماهی یا تنگ اش! اگر قول بدهی ناراحتی نکنی همه چیز را قسمت می کنیم بین خودمان ، بی سروصدا ، بی دعوا و مرافعه !  اصلا اگر تو بخواهی « زمین را » هم بین خودمان « قسمت کنم » ها؟ چطور است؟ قحطی سهم که نیامده!؟ دنیا با همه ی « سازمانهای خیریه اش ... » مال تو و آبهای کنار « فیلا دلفیه » با همه ی شعرهای کتاب برگهای زیتونش، و پاورقی کاملش مال من !! دیدی قانع بودن چقدر خوب است بئاتریس؟! دنیا هم به هم نخورد. هر دوی ما شاعر شدیم ، به همین آسانی.  درست است ؛ تو سابقه بیشتری داری برای همین است که بزرگوارتر می نمایی. این را از آنجا فهمیدم که هنوز از من متنفر نشده ای. خوشحالم. وقتی بزرگوار باشی و مهربان چه فرقی می کند که تورا « ژان صدا » کنند یا « ژاندارک» ؟ چه فرقی می کند از اولین میهمانی زنان خورشید آمده باشی یا از چندمینش؟  از هر جای دنیا حتی از ـ بالای برج بابل ـ هم که صدا بزنی ـ اگر بخواهند بفهمند ـ صدای تو را می فهمند . فرقی نمی کند به آهنگ خوش « هَزار» فریاد کنی یا « آهنگ دیگر» مهم این است که بلند بلند شعر بخوانی و معروف شوی.

     بئاتریس در این شهر خوش آب و هوا  همه چیز را مردم قضاوت می کنند و سابقه خریداری ندارد. داور هم که باشی خواب صبح سنگین است و اگر بیدارت نکنند دیر بیدار می شوی! با این همه تو برای من همه چیزی و این را  هردوی ما باور داریم که « دنیا ، برایم از دکمه های پیراهن تو آغاز می شود». و این یعنی نقطه اشتراک ما که سالها از هم فاصله داریم و می خواهیم باهم رفیق شویم. چند بار دیگر می گویم: « من تو را دوست دارم عوبدیا» ! و این دوستی « تا مرز گلویم رسوخ می کند ». « و من امروز دیوارها را به شهادت می گیرم و زبان کلید را در دهان این قفل ـ وامانده هی ـ می چرخانم » تا شاید قفل بختم باز شود! اصلاً « نمی دانم تو حرفهای مرا می فهمی یا نمی فهمی » !؟ خیلی مهم نیست بفهمی یا  از کنارشان رد شوی! به هر حال سلیمان اگر دوستم داری ، اسلحه ات را از « کنار چشمم » و از روی شقیقه ام بردار ، بگذار تنها باشم و نفسی تازه کنم. اگر میدانستم ژاندارک چقدر برایت مهم است خودم را از بالای برج بابل می انداختم توی آبهای مشق تو  تا غرق شوم و تو هی کیف کنی اما به خاطر داشته باش « من  در بندهای گمشده ام به تو فکر می کنم ، تو که ـ تا مغز ـ استخوانهایم را روشن کرده ای » ، و فکر می کنم « به آش نذری همسایه ـ تان ـ که پر از حروف وحی است ». « یا ـ به ـ مستأجری که برای همسایه اش گاهی کاسه ای سوپ جو درست می کند » . مهم نیست. آشی که من پخته ام خوشمزه تر است.  چه فرقی می کند جایزه را تو بگیری یا من یا هر دوی ما !! به نظر من حتی مهم نیست که من پا برهنه توی فکر تو آمده باشم و تمرکزت  را به هم زده باشم. مهم این است که داوران چقدر متوجه شباهت دست پختمان شده باشند !! و مهم این است که هر دو از یک جنس باشیم .

      اصلاً به ما و هر کسی چه مربوط !؟ « هر کس می خواهد بچه هایش را قورت بدهد » ، بدهد ، کسی جلویش را نگرفته. ما برای خودمان این گوشه دنیا می نشینیم و دور از چشم دیگران  « مشق آب ها را می نویسم ». آب ها که راحت تر از بچه هایمان  از گلو پایین می روند!  این طور نیست سلیمان؟ اصلاً می دانی این فکر لعنتی این حسودی خورشیدی از کجا شروع شد؟ از وقتی که پایان روز نُهُم تو « دو تا قاچ بزرگ سیب زاییدی » ، « و من جهان را با درخت سیب آغاز کردم ».

     ای کاش نه تو زاییده بودی و نه من آغاز کرده بودم. راستی او (سلیمان من) دارد ذوقش کور می شود. خدا کند تو شکوفا شوی. خدای او هم بزرگ است. موفق هستی ، باش تا صبح دولتت بدمد.

                               

                                              چه فرقی می کند کی؟

                                                             امضاء

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390 21:1 توسط مرتضا خدایگان |


 

 

درسته بلنده ولی دلیل نمیشه نخونیش

 

اين شعر را تا آخر نخآنيد ، با دقت

 

جايـــي نشستــه نطفــه اي كنج {كـروشه اي}     مردي ، شبيـــه هيبـــت تـنـهــايـــي خــــودش

در فكــر طـرح نقشـه هـاي بكــر و بـي نظيــر     در حـــــال خـلــق مــاكــت ابــــداعي خـودش

هــر بــار سـر انگشت را بــر كـلـــه مـي زنـد     «خلقينه» اي نو در خيالش خلــق مــي شـود

هـرعلتــي در «ذهــن دانــش» رژه مــي رود     يـك متـضــادي در قبـالــــش خـلـق مـي شود

دستـي به زلفش  مي كشد با فيگــوري عجيب     مجموعـه دارد جالب و مشكـــوك مــي شـود

سيگار  بـرگـــي از درخـــت انـتــزاعــــي اش      پك مــي زند خود را وكيفــش كوك مي شود

 ***

«گويي» كه گويي قسمي از جام جهان نماست     خـود را بــه ديــوار خلاء سنجاق كرده است

انــديشـه اي شيطــانـي و منظـومــه اي شكيــل     چشمـان مجــري را چنيـن بــراق كرده است

حــالا «پــروســـه» اينچنين آغــاز مـي شــود      شليــك  مــي شــود ازل  از غـبـغــب تفنــگ

يك « نوتـرن » از زنجيرخــود آزاد مي شــود     آغاز مي شود خدا با رقص «بيــگ بنــگ»

در كــارگــاهـي  خــاص  با  ابعـاد خاص خود      آتــش بـه 5  قسـم خـــاص بخـش مــي شود

گرمـاي تنــد ايــن خبــر بــا ســرعتــي فجيــع       در كــوچــه هـاي راه شيـري پخش مي شود

مــن پــايـتـخـت  دردهــــاي ســورئـالـــــي ام       يــخ پــاره هـاي لختــه ي قطــب شـمالـي ام

نـصـف الـنـهـــار مبـــدأ دردي جهـــانــــي ام        پائيـــن مــي افتــم  از بلنــد استــخــوانــي ام

از دست اين «نوستالوژي» ديوانه مي شـوم       گم مي شوم در گـم شـدن ، پيــدا نمــي شــوم

گـرد خـودت مي گـردي و جايـي نمـي رسـي        گـرد خــودت هـي پيلـه و هي ميله مي شوي

حـس مـي كنـي ديوانگي گرد است عين سيب       هي ريسمان گز مي كني « گاليله »مي شوي

حس مي كني عصيانگري گرد است عين سيب      حس مي كني ديوانگي گرد است عين رقص

 ســر پنجـه ات در بــاد شكــل آتـشــي مـدرن        در سايه اي پردرد مي پيچد به حيـن رقـص

دردي خـشــن با ســرعــت  ســـرســـام آوري       روي بـكــارت پــــاره ها آزاد مــــي شـــود

هر بـار سـرانــگشت را بــر كـلــه مـــي زنـــي      ‌ مشتي چرا در« ذهن دان » ايجاد مي شـود

***

مــن درد دارم هــي خــودم را تيــغ مــي كشم        مـن زخـم دارم هي خودم را جيــغ مـي كشم

من مـار هستم هـي خـودم را سفت مــي گـــزم       در خـمــره هاي خــالـــي خيـــام مـي خــزم

آدم بـــه يــكبـــار از خطوط سيب پــرت شــد          حـــوا به يكبـــار از خطـوط سيب ديـــگـري

***

حــــوا هـــواي ميــوه ي ممنـــوع مــي كـنــد         آدم گـــرانـيــگــــاه درد بـــي شمــــاره اي

سنگـي به دوران سـري پــرتـــاب مــي شــود        مي مــانــد از اجـزاي انسـان سنگـواره اي

خـــون در رســوخ اسكلــت فــواره مـي شود         پائيــن مــي افتــد با فــراينــدي تســلسلـي

جبــري كدر پيشاني ات را شخــم مـــي زنـــد          بــر شــانه ات شـر مي شود زخمي تعادلي

 ***

مــادر ! جـنيـنت در تنــم هــي وول مـي خورد        جايـي نشستـه نطفـه اي  در سوگ ديگري

گوشـي كه  بايـد بشنــود از بيـــخ  كنــده شـــد        كز كرده درزهدان من «ون گوگ» ديگري

« پـارينه سنگـي » بـر جنونـت چنگ مي زند         خونت فــرو پــاشيــده بــر پــايــان آفـتـــاب

چشــم غليظــي زيـر  پلكــي چــال مــي شــود         مـثـــل انـــاري لـخــت در دنـــدان آفـتــاب

مــا قبــل تــاريـخ  كــدام انــدوه لـــختــه اي ؟         پـــارينــه سنـگــي بر جنونت چنگ مي زنـد

هستـــي ولــــي انـگــــار از اول نــبـــوده اي         يك  جاي كـار انگــار دارد لنــگ مـي زنــد

دستي شبيـه فرچـه اي با «دانـس» يكنـواخت         پشـت ســـر هــم قــامتــي را رنــگ مـي زند

حـــالا  ســـراغ آدم  مــــذكـــور  مـــي رويــم        با بـاده خلـوت كــرده دارد بنـگ مــي زنـــد

حـواي نوعي هم كه محــو چشـــم آينــه است         قـــابيــل بــي قنــداق هـم هـي ونگ مي زند

***

شيــون پـر از تزئيـن ناخـن هـاي يك زن است        بــر ارتـفـــاع دار آدم تـــاب مـــي خــــورد

مجمـوعــه از آن  اولــش مشكــوك تــر  شـده        اين ماجـرا از يك كجايـي آب مي خــــورد

آدم بــــه يــكبــار از خطوط سيب  پــرت  شــد        حــــوا به يكبـــار از خطوط سيب ديـگــري

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389 20:40 توسط مرتضا خدایگان |


 .

.

.

 

دارم به روز می شوم با فیگوری

ع ج ی ب

.

.

شاید سلام من نزدیک است

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389 15:11 توسط مرتضا خدایگان |


 

 

چار رباعی برای همه و ...

 

یک

 

در درد و دروغ ریشه داری ای عشق!

در دست هزار تیشه داری ای عشق!

طلفک لت و پار و آش و لاش است دلم

از بس که تو خورده شیشه داری ای عشق!

 

دو

 

از دست  تو و کار تو فریاد ای دل

تو یک مرضی ، یک مرض حاد ای دل

پس قول و قرارمان چه شد بی انصاف

عاشق شده ای ؟ دست مریزاد ای دل

 

سه

 

پلکت قدمی دو مغلطه می کارد

هی از مژه هااات سفسطه می بارد

من عاشق شهر چشم هایت هستم

یک عالمه کوچه ی علی چپ دارد

 

چار

 

می ریزد ازو گلاب ، جل الخالق

بد جور شدم خراب ، جل الخالق

در صورت او دو چشم بی مانند است

یک ماه و دو آفتاب ، جل الخالق

 

 

هر کسی از ظن خود شد یار مولانا

 

 

...با پوزش از عزیزانی که درد دل های زبان مادری ام را نمی توانند شنید و خآند

و با احترام ، تقدیم به عزیزانی که می توانند...

 

پنج گِلَه دو گِلَه

 

1

 

خِرَه ماری زمین اِ دورِ چَمِت                         هُوَرِت ناسِه سیاتی قُورِ چمت

خدا دی تا قیامت دَس نِموری                        بسازی چی تِرِک اِ طورِ چَمِت

 

2

 

ای چَمَل تَه اِ کو آوردیه یَه؟                         دل ای مَردِمتَه تا کو بردیه یه؟

اَرا هَر سِیلی صد گیُونَه مَسینی                       لوُی چَن لو حِساوِت کِردیَه یَه؟

 

 ۳

 

دلم ای جا کَنیر و پَل پَلِم کِرد                        اَرا یَه بوسی اَ لاتا شَلِم کِرد

وَیِه گِل گَرت و خاکِت مَن،وِژِت چین              وَ دینِم عُمری آویاری زَلِم کِرد

 

۴

 

وَ یَک بوشی و دو بوشی مَرقصِم                    دوسُو بوشی ، سِه سو بوشی مرقصم

دو دسماله، چَپی ، اِ لا کَتی ، راس                          وَ هَر سازی که تو بوشی مرقصم

 

 ۵

 

نفس إ سینه صدچاکه مکیشم                          گمل ار سر گمل خاکه مکیشم

خماری چملت توو دامسه یک                          مری صد ساله تلیاکه مکیشم

 

 

مثنوی دریژ گیسَلِت

 

چن شوه ویرون و خراوم خراو

هرچه مکم حالم اَ حالت نماو

هر مچی و یه سره دویرا موی

وخته گه چاو چملم بشنوی

کیه گه ویرون و خراوت نیه ؟

کُم دل ای طومار چپاوت نیه؟

آگر اگر می دی اَ بویلم نکه

گیژ گلومِ گم و قویلم نکه

گیر دل دویسنکیمَه کوی؟

داریِ دس پایِ چکیمه کوی؟

کم ریویاریکه اِ سیوت نیه؟

کم بسه زونیکه گه لویت نیه؟

چم چمر آ نیِ هارت کووه؟

دویزه ی ناجنس خمارت کووه؟

هر هنه بی چخ چنه ویرونتم

هر هنه لیوهِ دمِ قندونتم

نارِکَلِ قاتل مونگت انی؟

ویشه یِ پرخیفِ بژونگت انی؟

وخته بنیشی کمری برشنی؟

لو بتلیشی شکری برشنی؟

مه مرضِ قَن بگرم هر اَلون

لُو بچَکِن تا بِمِرِم هر الون

وختی خدا پسته درس کردیه

شوشمکی اِ دمِ تو گرتیه

بِرمِ چخو تورنِ تیژت انی؟

گیسِ سِرِ وارِ دریژت انی ؟

بوره دُما مِه گل گیست بنم

باونیِ چَمِ چلیست بنم

زَمِ قووینیکه نوینت ولا

گال و قی چمل خوینت ولا

زمُ نوینُ و کَتِنُ و سی چله

گِرتِمِه چوی تیژیِ داری گُله

ار تو نوین ای دلَ ایوَت نما

لیوه بیه هر که گه لیوت نماو

درد و بلات اَر داوِلِم وخته بای؟

وخته بنین اَر زَمَلِم مویمنای؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389 20:7 توسط مرتضا خدایگان |


 

كمي از ديروز من اين جاست

 

خُم و خورشيد و آب انگور،از بس در نگاهش بــود

خراب و درب و داغان بود هر كس در نگاهش بـود

 

خودش را بر شكوه كوه هاي صورتش  مي ريخـت

پســر ! انـگـــار اقيـانـــوس  اطـلس  در نگاهش بود

 

دروغــي  دلبــري مي كرد  و وحشتناك زيبـــا بـود

دو بــــادام غــلــط انـــداز نـــارس در نگاهش بـود

 

شكــار ســاده اي بـودم به  زيــر چـــرخ چشمانـش

تصــور كـن ، هـزار و چند  كركس در نگاهش بود

 

تمامـم را بــه متــن خــويش مـي بلعيد ،  بــرمـــودا

خلاصـــه اين كــه يك  دريـــا مثلث در نگــاهش بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 18:24 توسط مرتضا خدایگان |


 

نبودن هاي ناخآسته "گاهي" به هر بهانه اي كه باشد

دلم را ، "برايتان تنگ مي شود" مي كند

و اين كه مي نويسم "گاهي" ، بخآنيد "هميشه...

 

درود بر همه . من برگشتم با دست خالي و دل پر

 

 با چهار رباعي

 

از دست دلم چه اشتباهی سر زد

شاعر که شدم فقر و فلاکت در زد

یکصد غزل  و  چهل رباعی جمعن

یک کیسه برنج گسترش می ارزد؟

 

*

 

وقتـی ســرِ گیسویِ تو بـر مـی آید

چون مشک ختن بوی تو بر می آید

مژگان ِهزار سر به هم  ساخته ای

کی ازپـسِ ابروی تــو برمی آیــد؟

 

**

 

غم پشت در است بی خیالم نگذار

خــم ، پشت علامت ســوالم نگذار

یک عمر قرار و بی  قراری  کـردن

مردانــه تو هــم بیا و قالم  نگــذار

 

***

 

می خآست که نقشه ای بریزد دنیا ...

احمـق شـده،با تـو می ستیــزد دنیا

یک لحظه پریشانی زلفت کافی ست

ویــران شــود  و  بــه هـم بریزد دنیا

 

****

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389 20:43 توسط مرتضا خدایگان |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این یک سلام تنیده در هم است که به شکل نظامی نوشتاری ، به آغوش تان سرازیر می شود. شما دوستان منید و این بسیار خوب است. من روبروی شما ایستاده ام با چراغی در دست و چراغی در دلم. چراغ دستم را این حوالی آویزان کنید و دلم را تکثیر کنید بین "خودمان". کمی آواز چیده ام از لب رامش گران باران در مشت و ماه در پیشانی. ساز بی قانونی ساخته ام تا زیر و بم دلم را برایتان رو کنم و چنگ بی مرز و پر رمز شما کمرم را کوک کند. کمرم پر از ارتعاش با شما چرخیدن است و دلم حیران با شما خندیدن. کمی خشخاش از چشم تان روی بی قانونی تارم بپاشید تا غمم را بسوزانید و دمم را بسازانید. مقادیری بوسه در دیسِ دهان گذاشته ام با کاروانی کلمه ی زلف آشفته و ماشفته و خوی کرده و بی پرده و اندوه به دریا فکنِ خنده به دوش...
مرا از مجازِ این دنیای دندانه دار بیرون بکشید و حرف دلم را بزنید.
این که با چراغ آویزان کنار شما تشنه ی تکلم است ، مرتضا خدایگان است. مرتضا را صدا کنید با قندان دهان و دندان ... صدای شما خوب است...
و من نام شما را دوست گذاشته ام
و همیشه نامتان همین است؛
دوست


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

دی 1390

آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
دی 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389



پیوندها

دکتر بهروز مهدی زاده
فاطمه اختصاری
ماتیلده
مهدي دوست محمدی
یک استکان غزل/ارثی زاد
ايرج رحمانپور
ک.خزان
حشمت اله آزادبخت
علی گراوند
ویریااااااااااااا
آفرين پنهاني
الهام حیدری
سجاد رضایی
حلقه ی آدینه
صالح سوری
زهرا معتمدی
بابک زرگرانی
میلاد عرفان پور
كتي احمدي
احسان اكابري
همایونم جان
حمیدرضا امینی
لیلا اکرمی
سینا زارع
زهره جعفرزاده
غزل باراني
مهران مهرانفر
فاطمه قائدی
سمیه مردانی
مجتبا آبهشت
ابوذر پاکروان
مصطفا خدایگان
لر لاغر
فریبا مرتضایی
مريم حاجي زاده
دکتر براهنی
سيد مجتبا حسيني
جلیل صفربیگی
حديث امرايي
رسول یونان
بهزاد خواجات
علی شفاعت پناهی
خانه ی شاعران جهان
غریبه
انجمن شاعران ایران
ادبستان
مسیحا ابوعلی
لیلا صادقی
الناز اسفندفر
مهشید نیک روش
حافظ موسوی
آرش علیزاده
حديث نازاريان
هدا به نژاد
فائزه امینی
احسان الهی فر
پونه نیکوی
بهرام مژدهی
فرزانه سادات سید آقایی
عباس عابدینی
غزل شکیبا
مونا زنده دل
صبا رهگذر
سيد مهدي نژاد هاشمي
احمد شوشی
فاطمه سيستاني
مهدي فرجي
طاهره كوپالي
كورش كوپي
پويا صداقت
آدينه
واحد روبرو/نگار
وحيد اشجع
الهام مراد
صديقه حسيني
آرش پيمان
دانوش/مزبانپور
وبلاگ فراز
سايت فراز
پیمانه جمشیدی
مهدی قهرمانی
فیروزه محمدزاده
محمدرضا هاشمي زاده
شاعران لكستان
آهنگ-گر
چراغ هاي رابطه
وحيد حسيني
شيشو
ماشا
سمانه مالمير
عزت علي پور
رضا حسن وند
فريده چراغي
محمدسعيد ميرزايي
سايت شاعر
عباس آتشي
فاطمه بيرانوند
مهرشاد شيخ محمدي
MORTEZA
خرزنه
كاسيتي
ميثم قليان
اكرم حيدري
مهتاب
دیباچه
غزل دراماتیک
حمید سهرابی
ققنوس
هژیر
سپیده مختاری
میترا سرانی
محمد حسینی مقدم
بابك درويش پور
الهام میزبان
مريم حقيقت
گراناز موسوي
انجمن شاعران كشور
پروانه بهزادي
پگاه عامري
حسين گلچين
نادر فيروزي
مسعود ضرغاميان
ابوذر ميرزايي
اكرم توكلي جويباري
آنا شكرالهي
حمزه نظري
سميرا چراغپور
ساجده جبار پور
امين رجبيان
همطا
مصطفا رضايي
صالح سجادي
مهدي قاسمي
عاطفه ياسمين
مريم صابري
علي محمد زيدوندي
عطايي پيركوه
حسين رجب دري
مینیمال های یه سیب
كلوب اس ام اس ايرانيان
غزل
شبنم
رباب
صیام سلطانی
هایکو/زینب غلامی
فائزه دارابی
ری را ... وکیل خود باشیم
گروس عبدالملکیان
آپلود عکس
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin